‏نمایش پست‌ها با برچسب آناهیتا. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب آناهیتا. نمایش همه پست‌ها

جمعه، آبان ۰۵، ۱۳۹۱

دل نگرانیت

سلام خواهری جونم
چند بار اومدم جواب پیامت رو در ف ب بدم و فرصت نکردم
گفتم اینجا بنویسم
راستش استرس و ترسش هنوزم مونده
مخصوصن با این سابقه درخشان خانوادگی که داریم
سرطان خون ، سینه،لوزالمعده  و کبد ،برداشتن ر ح م ، سکته قلبی
یه وقتهایی میگم نکنه چیزیم باشه و من با آزمایش ندادن و پیگیری نکردنم خودم رو بکشم
اما معمولن تنبلیم غالب میشه و بعد از یه مدتی
بیخیال میشم
.
الآن یه مدتیه که خیلی حس غذا خوردن ندارم،خیلی کم غذا میخورم و میدونم اوضاع معده ام بخاطر تنشهایی که دارم اینجوری شده
امیدوارم به حالت نرمالش برگرده

دوشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۹۱

حافظ عزیزم

حافظ عزیزم آرومم کرد
همه مشکلات راه چاره دارن و تنها مرگه که راه چاره ای نداره.
شکرگژاری کمکم خواهد کرد

سه‌شنبه، مهر ۱۱، ۱۳۹۱

عاشقی

من عاشقش بودم و هستم
بارها و بارها بهاش رو دادم و رنج کشیدم و بخشیدم و فرصت دوباره دادم  و از نو آغاز کردم
دلیل واقعیش رو نمیدونم چرا اینهمه از خودم گذشتم و خودم رو عذاب دادم
اگه یک درصد این همه دوست داشتن رو بخودم اختصاص داده بودم،الآن روز و روزگار خوشتری داشتم

من اشتباه داشتم،منم مقصر بودم.اما مدل برخورد الآنش خیلی اذیتم میکنه.
من کوچیک نیستم که لیاقتم این برخوردها باشه
این روزا به اندازه کافی مزخرف هستن و خودشون عذاب آور هستن

چرا من آنچه که دوست میدارم رو الآن ندارم.چرا اینقدر سردرگم و کلافم
چرا اینقدر از خودم غافل میشم و خودم و ارزشهام یادم میره

دلم میخواد همه چی رو بذارم و برم یه جای دور
دلم میخواد تهران نباشم
خونه موندن و دور شدن از محیط گردشگری داره اذیتم میکنه
دو سال تجربه کارم داره نیست میشه

یکشنبه، مهر ۰۹، ۱۳۹۱

قطعه گمشده

پنج شنبه ساعت نه شب ،عصبانیت و نا امیدیم در اوج خودش بود
بهش زنگ زدم و گفتم من برات مهمم،رابطه مون برات ارزش داره و نیم ساعتی حرف زدیم....
حرفهای پنج ماه نگفته رو گفتیم
قرار شد فاصله بگیریم و به خودمون و رفتارامون فکر کنیم
خالی شدم و تازه فکر کردنم شروع شد
بهم گفت قطعه گمشده شل سیلوراستاین رو بخونم
شنبه خوندمش
فهمیدم که من داشتم خودم رو به اندازه اون قطعه کوچیکه گمشده میکردم
سعی داشتم به زور اونقدر کوچیک بشم که بتونم همیشه همراهش باشم و مثل اون قطعه کوچیک در نهایت خرد شدم.
فهمیدم خودم یه قطعه بزرگم،من آدم مستقلی هستم و این هویت مستقل داشتن برام خیلی مهمه
در این 14ماه ،هویت مستقلم رو نادیده میگرفتم،همه دوستیهام و معاشرتهام رو وابسته کرده بودم.
همه خواسته ها و نیازهام رو هم وابسته کرده بودم.
این وابسته کردنه باعث میشد حلقه دوستی خودمون هی تنگ تر و تنگ تر بشه و جا برای نفس کشیدن باقی نمونه
هی فکر میکردم چقدر دارم از خودگذشتگی می کنم که هویت مستقلم رو نادیده میگیرم، و چرا این از خودگذشتگی دیده نمیشه.
چرا اینجوریه
چرا من رو نمیبینه
معلومه وقتی آدم به یه نفر بدجوری بچسبه،دیگه دیده نمیشه.تازه در فضایی که هوایی برای نفس کشیدنون باقی نذاشته بودیم.
به همه اینها باید اضافه کنیم با هم کار کردنمون و میایل و مشکلاتی که درگیر بودیم.
دو تا گروهی که سعی کردیم از صفر بسازیمشون و فشار کارشون زیاد بود
خیلی اشتباه داشتیم
زندگی مشترک داشتن خیلی سخته
شروعش سخته
حفظ کردن و  ادامه دادنش با شادی و حراست کردن ازش سخت تره

پراکندگی نوشتن

وقتی بعد از یه مدت طولانی میخوای بنویسی،میبینی چقدر قدرت تفکر نوشتنت و متمرکز بودنش سخت شده.
از هر موضوعی دو خط می نویسی و بعد فکرت میره یه جای دیگه، یا اینکه وسطش هی دو خط تکرار میشه.

یک شنبه 2 مهر 91
تولد دوستمون شقآیق بود،رفتیم و گفتیم و خندیدیم.
فکر نمیکنم بچه ها به چیزی شک کرده باشن. سعی کردیم ظاهر با هم بودنمون حفط بشه.
دیوار اعتماده از پایه فروریخته،یا باید دوباره درست ساختش یا بیخیالش شد.
تا تیر ماه زمانهایی که همراه هم بودبم،کلی شاد و خوشحال بودم،اما از یه جایی به بعد،شادیم ناپدید شده،باید بگردم و شادیم رو هم پیدا کنم.

یکشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۹۱

نوشتن

یه زمانی سارا وبلاگ برای خاطر کتابها نوشته بود که نوشتن آخرین راه موجوده.
منم اکانت فیس بوکم رو بستم و ترجیح میدم وبلاگ بنویسم.
با اپ بلاگر هم تونستم وصل بشم و اینجوری نوشتن با موبایل برام راحت تره.
این گوشی رو 3ماهه خریدم و بیشتر از اینکه موبایل باشه، فبلت بوده.
امسال سومین مهریه که من دیگه دانشجو نیستم. از اینکه هوا اینقدر زود تاریک میشه،کلی غصه میخورم.
یه مساله مهم دیگه اینه که بنده الآن بیکار هستم و این قضیه روی مخمه.
کاش میشد یه ماه به مغزم مرخصی بدم و برای خودش بره تعطیلات.اینقده خوب بود، مطمءنم که بدنم هم در این یه ماه حالش خوب میشد.