سه‌شنبه، مهر ۱۱، ۱۳۹۱

عاشقی

من عاشقش بودم و هستم
بارها و بارها بهاش رو دادم و رنج کشیدم و بخشیدم و فرصت دوباره دادم  و از نو آغاز کردم
دلیل واقعیش رو نمیدونم چرا اینهمه از خودم گذشتم و خودم رو عذاب دادم
اگه یک درصد این همه دوست داشتن رو بخودم اختصاص داده بودم،الآن روز و روزگار خوشتری داشتم

من اشتباه داشتم،منم مقصر بودم.اما مدل برخورد الآنش خیلی اذیتم میکنه.
من کوچیک نیستم که لیاقتم این برخوردها باشه
این روزا به اندازه کافی مزخرف هستن و خودشون عذاب آور هستن

چرا من آنچه که دوست میدارم رو الآن ندارم.چرا اینقدر سردرگم و کلافم
چرا اینقدر از خودم غافل میشم و خودم و ارزشهام یادم میره

دلم میخواد همه چی رو بذارم و برم یه جای دور
دلم میخواد تهران نباشم
خونه موندن و دور شدن از محیط گردشگری داره اذیتم میکنه
دو سال تجربه کارم داره نیست میشه

یکشنبه، مهر ۰۹، ۱۳۹۱

قطعه گمشده

پنج شنبه ساعت نه شب ،عصبانیت و نا امیدیم در اوج خودش بود
بهش زنگ زدم و گفتم من برات مهمم،رابطه مون برات ارزش داره و نیم ساعتی حرف زدیم....
حرفهای پنج ماه نگفته رو گفتیم
قرار شد فاصله بگیریم و به خودمون و رفتارامون فکر کنیم
خالی شدم و تازه فکر کردنم شروع شد
بهم گفت قطعه گمشده شل سیلوراستاین رو بخونم
شنبه خوندمش
فهمیدم که من داشتم خودم رو به اندازه اون قطعه کوچیکه گمشده میکردم
سعی داشتم به زور اونقدر کوچیک بشم که بتونم همیشه همراهش باشم و مثل اون قطعه کوچیک در نهایت خرد شدم.
فهمیدم خودم یه قطعه بزرگم،من آدم مستقلی هستم و این هویت مستقل داشتن برام خیلی مهمه
در این 14ماه ،هویت مستقلم رو نادیده میگرفتم،همه دوستیهام و معاشرتهام رو وابسته کرده بودم.
همه خواسته ها و نیازهام رو هم وابسته کرده بودم.
این وابسته کردنه باعث میشد حلقه دوستی خودمون هی تنگ تر و تنگ تر بشه و جا برای نفس کشیدن باقی نمونه
هی فکر میکردم چقدر دارم از خودگذشتگی می کنم که هویت مستقلم رو نادیده میگیرم، و چرا این از خودگذشتگی دیده نمیشه.
چرا اینجوریه
چرا من رو نمیبینه
معلومه وقتی آدم به یه نفر بدجوری بچسبه،دیگه دیده نمیشه.تازه در فضایی که هوایی برای نفس کشیدنون باقی نذاشته بودیم.
به همه اینها باید اضافه کنیم با هم کار کردنمون و میایل و مشکلاتی که درگیر بودیم.
دو تا گروهی که سعی کردیم از صفر بسازیمشون و فشار کارشون زیاد بود
خیلی اشتباه داشتیم
زندگی مشترک داشتن خیلی سخته
شروعش سخته
حفظ کردن و  ادامه دادنش با شادی و حراست کردن ازش سخت تره

پراکندگی نوشتن

وقتی بعد از یه مدت طولانی میخوای بنویسی،میبینی چقدر قدرت تفکر نوشتنت و متمرکز بودنش سخت شده.
از هر موضوعی دو خط می نویسی و بعد فکرت میره یه جای دیگه، یا اینکه وسطش هی دو خط تکرار میشه.

یک شنبه 2 مهر 91
تولد دوستمون شقآیق بود،رفتیم و گفتیم و خندیدیم.
فکر نمیکنم بچه ها به چیزی شک کرده باشن. سعی کردیم ظاهر با هم بودنمون حفط بشه.
دیوار اعتماده از پایه فروریخته،یا باید دوباره درست ساختش یا بیخیالش شد.
تا تیر ماه زمانهایی که همراه هم بودبم،کلی شاد و خوشحال بودم،اما از یه جایی به بعد،شادیم ناپدید شده،باید بگردم و شادیم رو هم پیدا کنم.

یکشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۹۱

نوشتن

یه زمانی سارا وبلاگ برای خاطر کتابها نوشته بود که نوشتن آخرین راه موجوده.
منم اکانت فیس بوکم رو بستم و ترجیح میدم وبلاگ بنویسم.
با اپ بلاگر هم تونستم وصل بشم و اینجوری نوشتن با موبایل برام راحت تره.
این گوشی رو 3ماهه خریدم و بیشتر از اینکه موبایل باشه، فبلت بوده.
امسال سومین مهریه که من دیگه دانشجو نیستم. از اینکه هوا اینقدر زود تاریک میشه،کلی غصه میخورم.
یه مساله مهم دیگه اینه که بنده الآن بیکار هستم و این قضیه روی مخمه.
کاش میشد یه ماه به مغزم مرخصی بدم و برای خودش بره تعطیلات.اینقده خوب بود، مطمءنم که بدنم هم در این یه ماه حالش خوب میشد.

پنجشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۹۱

سلامممم
راستش اونقد ننوشتم نمیدونم از کجا شروع کنم
خواهری الان تنها هستم خونه خاله م همه رفتن بیرون منم خسته بودم و رفتم حموم بعد گفتم تا سرم خلوته بنویسم
راستش امسال شروع خوبی بود.دوست داشتم.دو تا دانشگاه و کلاسای خوب و دانشجوهایی شر و شیطون.پارسال هم تابستون حوصلم سر رفته بود و دو تا موسسه زبان رزومه دادم مثلا تابستون برم درس بدم و حوصله م سر نره تا اینکه 3 هفته پیش زنگ زدن و رفتم امتحان کتبی دادم و مصاحبه و دمو و قبول شدم اول یه کلاس دادن بعد دیدن سطحم خوبه یه ادونس هم دادن.راستش یکی از فامیلا داره میره خارج و منم بهش تو خونهمون مکالمه کار میکنم.خلاصه تا اینجا باشه بعدا بنویسم اخه اومدن

چهارشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۹۱

آغازی دوباره


 دیروز وبلاگم 9 ساله شد و این روزها بیشتر از هر زمان دیگه ای دلم میخواد که دوباره بنویسم.
نوشتن آدم رو سبک می¬کنه و به ذهنم نظم میده.
دوست دارم که این روزهام رو بنویسیم  تا بعدا بخونمشون و بدونم از کجا به کجا رسیدم .چه سختی هایی رو سپری می¬کنم و خاطرات شیریننش در یادم بمونه.
دیشب داشتم نوشته آلوچه خانم و فرجام رو میخوندم که در این 17 سال با هم بودنشون چه برشون گذشته در همه این سالها. نوشتن ، مکتوب کردن و مستند کردن میتونه گنج معنوی آدمها باشه .
میخوام بنویسم این روزهای سی سالگیم را.
16 فروردین 1384 برای اولین بار آقای الف رو دیدم و با هم دوست شدیم. دوستیمون فراز و نشیب زیادی داشته. کات شدن زیاد داشتیم و دوستیمون هی قطع شده و هی وصل شده. بیشترین دوره ای که کاملا ارتباطمون قطع شد مال اردیبهشت تا تیر ماه 90 بود.
اردیبهشت پارسال گفتم بگذار و بگذر. بخاطر آدمی که دوستش داری و عزیزه ، باید رفت و موندن دیگه معنایی نداره. عاشقی بهایی داره و باید بهاش رو داد . گذاشتم و پوست انداختم و دوره گذار سختی رو طی کردم. گفتم هر آدمی خودش باید اطرافیانش رو بشناسه و برای زندگیش تصمیم بگیره.. 5 اردیبهشت 90 از دردناکترین روزای زندگیم بود.
تیرماه که فهمیدم تصمیم گرفته تنها باشه ، خوشحال شدم که خودش حقیقت دخترک رو فهمیده و میخواد مدتی تنها باشه.
یه بار در جلسه دیدمش و از نگاهش فرار کردم .  23 تیر بود که مسیج داد و از گذشته گفتیم و گفتیم . زنگ زد و خسته بود و بریده.
گفت دلم تنگ شده و دوست دارم ببینمت. 27 تیر بود که دیدمش. فرق کرده بود ؛ پوست انداخته بود و بزرگ شده بود.
گفت میخوام که جدی جدی باشم و این بار با همه اون دفعه های قبل فرق داره.
گفتم وقت برای تلف کردن ندارم و برای زندگیم یه آدم جدی میخوام.
گفت باشه.
دوره دوستی جدیدمون آغاز شد ، در این چند سال همیشه بودیم و نبودیم ، فکر میکردم میشناسیم همدیگه رو ، اما تغییر کرده بودیم.
دوباره باید از سر میشناختیم همدیگه رو. خیلی چالش داشتیم ، یه چیزایی از گذشته مونده بود که خراش می¬داد و اذیت می¬کرد. با هم ازشون تونستیم عبور کنیم.
بزرگ شدیم و از پس چالشها براومدیم. یه جاهایی مخصوصا یه سری کلنجار درست کردم تا ببینم چیکار می کنه. صبور شده و با صبوری سعی می¬کنه حلشون کنه و جواب بگیره.
با هم موندیم و همدیگه رو دوست داریم و به هم احترام میذاریم و هر کدوم حریم شخصی خودمون رو داریم.
دوست داشتنمون رو در رفتارمون نشون میدیم و همون جور که در 7 سال گذشته همیشه مواظب هم بودیم و نتونستیم بیخیال هم بشیم ، بیشتر و بیشتر مواظب همدیگه و درخت دوستیمون هستیم. وسط اسفند یه سری مسائل پیش اومد که برای حفظ درخت دوستیمون خیلی تلاش کردیم و درختمون بیدی نبود که بااین بادها بلرزه .
الآن با هم 160 تا دوست مشترک داریم. و به داشتن دوستای خوبمون افتخار می کنیم.
امسال با هم و در کنار هم سی سالگیمون رو جشن  گرفتیم. با هم شش تا کیک بریدیم و شش بار شمع فوت کردیم . خوبیم و خوشیم و برای همه این روزها خوشحالم و  به آینده ای شاد و خوش امیدوارم.

دوشنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۹۰

خویش کاری

این روزا با آقای الف دوباره دوست شدم و با هم یه کلاس میریم که راجع به مدیریت فردی و مدیریت زمان فردی و وجود هر انسانی است و اینکه چکار میشه کرد تا لذت انسان از زندگیش بیشتر بشه. ( از نظر زیستی ، اجتماعی ، فرهنگی و روانی )

برای این کلاس باید یه پروژه گروهی یه ماهه در گروههای 3 تا 5 نفره انجام بدیم. و اسم پروژه خویش کاریه. در متن زیر که واسه  بچه های گروه فرستادم در موردش توضیح دادم. ( گروه ما 5 نفره است ، من ، آقای الف، خانوم سین ، خانم ر و خانم الف )
خوشحال میشم خواهریم نظرت رو در موردش بگی.

سلام دوستانم.

از اون روزی که با هم صحبت کردیم  به چند تا ایده  فکر کردم.
اول اینکه خب همون ایده استاد رو پیش بگیریم و یه کتابخونه یا یه گروه کمک به بچه های بی سرپرست  یا کلا یه ایده کمک رسانی داشته باشیم.( که اینجوری میشه همون راهی که استاد گفت و من کلا با راهی که یه نفر دیگه نشون بده و ببینم در کنارش میشه یه راه دیگه رو هم امتحان کرد ، ترجیح میدم اون یکی راه رو امتحان کنم)

اون روز به این نتیجه رسیدیم که یه ایده باشه که درش کمک رسانی باشه و آموزش و اینکه موندگار باشه و در یه ماه هم بشه تا یه جاییش رو پیش برد و محدودیت هم نداشته باشه ( مثل  محدودیتی که سازمان محیط زیست یا بهزیستی ممکنه ایجاد کنن)

ایده دومم این بود که یه سایت بزنیم که در مورد سرطان و بیماریهایی که هر سال تعداد زیادی از آدمها در ایران در اثرش فوت میکنن و اطلاع رسانی در موردش کم هست رو بیآیم اطلاع رسانی کنیم.

ایده سومم این بود که اون سایته فقط در مورد بیماریها نباشه ، میتونیم راجع به آسیبهای اجتماعی اطلاع رسانی کنیم.

یه ایده دیگه این وسطها اومد که یه انجمن مجازی راه بندازیم و آدمها رو جمع کنیم تا بشه این دو تا ایده رو پیاده کرد.

ایده چهارم این   بود که یه سایت اطلاع رسانی یا گروه فیس بوک  باشه که برنامه های فرهنگی و آموزشی مختلف رو داخلش قرار بدیم. مثلا  آدم نمیدونه که یه برنامه راجع به مولانا برگزار میشه یا کلاسهای فلسفه یونان یا کلا برنامه هایی که موسسه های مختلف فرهنگی و انجمنها  برگزار میکنن.

بعد از این ایده ها ، خانم سین اون فایل خویش کاری استاد رو فرستاد  که میگفت خویش کاری چند تا خصوصیت داره :
1-     خودمختارانه انتخاب میشه
2-     هدفی رو انتخاب میکنیم و برای رسیدن بهش برنامه ریزی میکنیم
3-     باعث دگرگونی  بخشی از زیست جهان میشه


بعد، این دو روز رو موندم خونه ( یه جورایی مجبور شدم ) و دیدم از روزهای تعطیلم بلد نیستم استفاده کنم و کلا در ایران روزهای فراغتمون رو فقط میگذرونیم و ازش استفاده نمیکنیم. در دانشگاه یه درسی داریم به نام جغرافیای اوقات فراغت و در این درس سیر تاریخی اوقات فراغت در ایران رو مرور کردیم.
تقریبا از زمان ناصرالدین شاه بحث اوقات فراغت در ایران مطرح شده و صرفا به رستوران رفتن ، تئاتر دیدن ، سینما رفتن و مسافرت کردن و یه سری اوقات فراغت در خونه  محدود شده و یه چند سالی هم  در زمان خاتمی یه کارهای فرهنگی قرار بوده انجام بشه که به مرحله اجرا برای همه قشرهای جامعه نرسیده و این چند ساله هم که کلا بیخیال اوقات فراغت شدن و فقط به نیازهای فیزیولوژیکی و مذهبی آدمها فکر کردن.

یه کتابی در مورد اوقات فراغت در انگلیس هست که دسته های مختلف اوقات فراغت رو توضیح میده  مثل : بازیهای کامپیوتری  ، کلوبهای ورزشی محلی ، کلوبهای اجتماعی، پارکها ، موزه ها ، مکانهای گردشگری مزارع ،گالری ها  ، استخر ، کتابخونه ، شهر بازی ، کلاسهای آموزشی و کلاسهای فنی حرفه ای و ...  و تازه فهمیدم که اوقات فراغت چه دامنه گسترده ای میتونه داشته باشه.

این دو روز با چند تا از دوستام هم صحبت کردم و دیدم همه به یه درد مبتلا هستیم و نمیدونیم چجوری از اوقات فراغتمون استفاده کنیم.

بعد این ایده به ذهنم اومد که میشه به آدمهای عادی جامعه و از جمله خودم ،  کمک کنیم تا زمان فراغتشون رو بشناسن و براش برنامه ریزی کنن و ازش لذت ببرن و این لذت بردنه باعث میشه که روزهاشون خیلی بهتر بگذره و وقتی از فراغتشون لذت ببرن ، زمانهای کارشون بازدهی بیشتری داشته باشن.

در این ایده هم کمک به دیگران هست ، هم آموزش و هم اینکه میتونه در دنیای مجازی قرار بگیره تا هر کسی دوست داره ازش استفاده کنه و موندگار میشه.

میشه یه وبلاگ باشه یا یه گروه در فیس بوک و میشه یه ماهه هم براش یه کارهایی بکنیم.