پنج شنبه ساعت نه شب ،عصبانیت و نا امیدیم در اوج خودش بود
بهش زنگ زدم و گفتم من برات مهمم،رابطه مون برات ارزش داره و نیم ساعتی حرف زدیم....
حرفهای پنج ماه نگفته رو گفتیم
قرار شد فاصله بگیریم و به خودمون و رفتارامون فکر کنیم
خالی شدم و تازه فکر کردنم شروع شد
بهم گفت قطعه گمشده شل سیلوراستاین رو بخونم
شنبه خوندمش
فهمیدم که من داشتم خودم رو به اندازه اون قطعه کوچیکه گمشده میکردم
سعی داشتم به زور اونقدر کوچیک بشم که بتونم همیشه همراهش باشم و مثل اون قطعه کوچیک در نهایت خرد شدم.
فهمیدم خودم یه قطعه بزرگم،من آدم مستقلی هستم و این هویت مستقل داشتن برام خیلی مهمه
در این 14ماه ،هویت مستقلم رو نادیده میگرفتم،همه دوستیهام و معاشرتهام رو وابسته کرده بودم.
همه خواسته ها و نیازهام رو هم وابسته کرده بودم.
این وابسته کردنه باعث میشد حلقه دوستی خودمون هی تنگ تر و تنگ تر بشه و جا برای نفس کشیدن باقی نمونه
هی فکر میکردم چقدر دارم از خودگذشتگی می کنم که هویت مستقلم رو نادیده میگیرم، و چرا این از خودگذشتگی دیده نمیشه.
چرا اینجوریه
چرا من رو نمیبینه
معلومه وقتی آدم به یه نفر بدجوری بچسبه،دیگه دیده نمیشه.تازه در فضایی که هوایی برای نفس کشیدنون باقی نذاشته بودیم.
به همه اینها باید اضافه کنیم با هم کار کردنمون و میایل و مشکلاتی که درگیر بودیم.
دو تا گروهی که سعی کردیم از صفر بسازیمشون و فشار کارشون زیاد بود
خیلی اشتباه داشتیم
زندگی مشترک داشتن خیلی سخته
شروعش سخته
حفظ کردن و ادامه دادنش با شادی و حراست کردن ازش سخت تره
یکشنبه، مهر ۰۹، ۱۳۹۱
قطعه گمشده
پراکندگی نوشتن
وقتی بعد از یه مدت طولانی میخوای بنویسی،میبینی چقدر قدرت تفکر نوشتنت و متمرکز بودنش سخت شده.
از هر موضوعی دو خط می نویسی و بعد فکرت میره یه جای دیگه، یا اینکه وسطش هی دو خط تکرار میشه.
یک شنبه 2 مهر 91
تولد دوستمون شقآیق بود،رفتیم و گفتیم و خندیدیم.
فکر نمیکنم بچه ها به چیزی شک کرده باشن. سعی کردیم ظاهر با هم بودنمون حفط بشه.
دیوار اعتماده از پایه فروریخته،یا باید دوباره درست ساختش یا بیخیالش شد.
تا تیر ماه زمانهایی که همراه هم بودبم،کلی شاد و خوشحال بودم،اما از یه جایی به بعد،شادیم ناپدید شده،باید بگردم و شادیم رو هم پیدا کنم.
یکشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۹۱
نوشتن
یه زمانی سارا وبلاگ برای خاطر کتابها نوشته بود که نوشتن آخرین راه موجوده.
منم اکانت فیس بوکم رو بستم و ترجیح میدم وبلاگ بنویسم.
با اپ بلاگر هم تونستم وصل بشم و اینجوری نوشتن با موبایل برام راحت تره.
این گوشی رو 3ماهه خریدم و بیشتر از اینکه موبایل باشه، فبلت بوده.
امسال سومین مهریه که من دیگه دانشجو نیستم. از اینکه هوا اینقدر زود تاریک میشه،کلی غصه میخورم.
یه مساله مهم دیگه اینه که بنده الآن بیکار هستم و این قضیه روی مخمه.
کاش میشد یه ماه به مغزم مرخصی بدم و برای خودش بره تعطیلات.اینقده خوب بود، مطمءنم که بدنم هم در این یه ماه حالش خوب میشد.
پنجشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۹۱
راستش اونقد ننوشتم نمیدونم از کجا شروع کنم
خواهری الان تنها هستم خونه خاله م همه رفتن بیرون منم خسته بودم و رفتم حموم بعد گفتم تا سرم خلوته بنویسم
راستش امسال شروع خوبی بود.دوست داشتم.دو تا دانشگاه و کلاسای خوب و دانشجوهایی شر و شیطون.پارسال هم تابستون حوصلم سر رفته بود و دو تا موسسه زبان رزومه دادم مثلا تابستون برم درس بدم و حوصله م سر نره تا اینکه 3 هفته پیش زنگ زدن و رفتم امتحان کتبی دادم و مصاحبه و دمو و قبول شدم اول یه کلاس دادن بعد دیدن سطحم خوبه یه ادونس هم دادن.راستش یکی از فامیلا داره میره خارج و منم بهش تو خونهمون مکالمه کار میکنم.خلاصه تا اینجا باشه بعدا بنویسم اخه اومدن
چهارشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۹۱
آغازی دوباره
دیروز وبلاگم 9 ساله شد و این روزها بیشتر از هر زمان دیگه ای دلم میخواد که دوباره بنویسم.
نوشتن آدم رو سبک می¬کنه و به ذهنم نظم میده.
دوست دارم که این روزهام رو بنویسیم تا بعدا بخونمشون و بدونم از کجا به کجا رسیدم .چه سختی هایی رو سپری می¬کنم و خاطرات شیریننش در یادم بمونه.
دیشب داشتم نوشته آلوچه خانم و فرجام رو میخوندم که در این 17 سال با هم بودنشون چه برشون گذشته در همه این سالها. نوشتن ، مکتوب کردن و مستند کردن میتونه گنج معنوی آدمها باشه .
میخوام بنویسم این روزهای سی سالگیم را.
16 فروردین 1384 برای اولین بار آقای الف رو دیدم و با هم دوست شدیم. دوستیمون فراز و نشیب زیادی داشته. کات شدن زیاد داشتیم و دوستیمون هی قطع شده و هی وصل شده. بیشترین دوره ای که کاملا ارتباطمون قطع شد مال اردیبهشت تا تیر ماه 90 بود.
اردیبهشت پارسال گفتم بگذار و بگذر. بخاطر آدمی که دوستش داری و عزیزه ، باید رفت و موندن دیگه معنایی نداره. عاشقی بهایی داره و باید بهاش رو داد . گذاشتم و پوست انداختم و دوره گذار سختی رو طی کردم. گفتم هر آدمی خودش باید اطرافیانش رو بشناسه و برای زندگیش تصمیم بگیره.. 5 اردیبهشت 90 از دردناکترین روزای زندگیم بود.
تیرماه که فهمیدم تصمیم گرفته تنها باشه ، خوشحال شدم که خودش حقیقت دخترک رو فهمیده و میخواد مدتی تنها باشه.
یه بار در جلسه دیدمش و از نگاهش فرار کردم . 23 تیر بود که مسیج داد و از گذشته گفتیم و گفتیم . زنگ زد و خسته بود و بریده.
گفت دلم تنگ شده و دوست دارم ببینمت. 27 تیر بود که دیدمش. فرق کرده بود ؛ پوست انداخته بود و بزرگ شده بود.
گفت میخوام که جدی جدی باشم و این بار با همه اون دفعه های قبل فرق داره.
گفتم وقت برای تلف کردن ندارم و برای زندگیم یه آدم جدی میخوام.
گفت باشه.
دوره دوستی جدیدمون آغاز شد ، در این چند سال همیشه بودیم و نبودیم ، فکر میکردم میشناسیم همدیگه رو ، اما تغییر کرده بودیم.
دوباره باید از سر میشناختیم همدیگه رو. خیلی چالش داشتیم ، یه چیزایی از گذشته مونده بود که خراش می¬داد و اذیت می¬کرد. با هم ازشون تونستیم عبور کنیم.
بزرگ شدیم و از پس چالشها براومدیم. یه جاهایی مخصوصا یه سری کلنجار درست کردم تا ببینم چیکار می کنه. صبور شده و با صبوری سعی می¬کنه حلشون کنه و جواب بگیره.
با هم موندیم و همدیگه رو دوست داریم و به هم احترام میذاریم و هر کدوم حریم شخصی خودمون رو داریم.
دوست داشتنمون رو در رفتارمون نشون میدیم و همون جور که در 7 سال گذشته همیشه مواظب هم بودیم و نتونستیم بیخیال هم بشیم ، بیشتر و بیشتر مواظب همدیگه و درخت دوستیمون هستیم. وسط اسفند یه سری مسائل پیش اومد که برای حفظ درخت دوستیمون خیلی تلاش کردیم و درختمون بیدی نبود که بااین بادها بلرزه .
الآن با هم 160 تا دوست مشترک داریم. و به داشتن دوستای خوبمون افتخار می کنیم.
امسال با هم و در کنار هم سی سالگیمون رو جشن گرفتیم. با هم شش تا کیک بریدیم و شش بار شمع فوت کردیم . خوبیم و خوشیم و برای همه این روزها خوشحالم و به آینده ای شاد و خوش امیدوارم.
دوشنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۹۰
خویش کاری
جمعه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۹
اسفند 89
سلام خواهری جونم.
امیدوارم حسای خوب، زودی به زندگیت بردردن. حس میکنم اینجا هم باز خودتو سانسور میکنی. از یه چیزی ناراحت و عصبانی هستی و این رو در نوشتهات خوب حس میکنم.
لطفا یه کمی بی خیال آدمای عوضی بشو، به خودت برس و به فکر خودت باش.
یادت باشه که اگه واقعا چیزی و بخوای، به دستش میاری.
به خودت اعتماد کن، مطمئنم که میتونی کار خودت رو داشته باشی. شاید لازمش این باشه که یکی ۲ سال برای دیگران کار کنی تا تجربه لازم رو داشته باشی.
در مورد آقای الف، هنوزم دوستش دارم، هنوزم خیلی واسم مهمه. اصلا طاقت دیدن ناراحتیشو ندارم.
میدونی آناهید جونم، ما ۲ نفر، ۲ تا دوست خیلی خوب واسه همدیگه هستیم، اما با هم تفوتهأیی داریم.
این یه ماهی که داریم با هم کار میکنیم، فرصت خوبی بود که همدیگرو بهتر بشناسیم.
رفتارهمون هم مثل ۲ تا دوست و ۲ تا همکار بوده.
فهمیدم که اونم حاضره هر کاری بکنه تا ناراحتی دوستش رو نبینه. اونم سعی میکنه تا جائی که میتونه به بقیه آدما کمک کنه.
برخوردش با من مثل بقیه دوستاشه و من باید سعی کنم اون حسای قوی دوست داشتنم رو که گاهی میان سراغم، بیخیال بشم.
خیلی سعی میکنم حریم خصوصیش رو رعایت کنم.
میدونی ، من عاشق الف بودم، اونم عشق دال. اون عشق من رو نپذیرفت و شاید هم ترسید که این عشق بسوزوندش. دال هم دقیقا همین کار رو کرد.
آقای الف خیلی برام عزیزه، اما یه چیزایی از گذشته به این راحتی پاک نمیشن. دوستم ندارم و نمیزارم هم که با بودن من بخواد جای خالی یه نفر دیگه رو پر کنه.
کم کم داره یاد میگیره که من اون آدم عاشق قبلی نیستم و یه چیزایی دیگه مثل قبلاً پیش نمیره و باید به خواستهام و به وجودم احترام بذاره.
کلا ترجیح میدم که در یک سال آینده، کار کنم و آدم خاصی در زندگیم نباشه. میخوام به یه جای خوبی برسونم کارم رو.
به راهی که برای کارمون انتخاب کردیم، ایمان دارم و میدونم که میتونیم خوب پیش ببریمش. خیلی سال آینده باید تلاش کنیم تا این کودک نو پا، راه رفتن یاد بگیر و قشنگ راه بره.
میخوام تا قبل از ۳۰ سالگیم، روی پای خودم بایستم. پایان نامهام رو دفاع کنم و برای خودم وقت بذارم.