جمعه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۹

اسفند 89


سلام خواهری جونم.
امیدوارم حسای خوب، زودی به زندگیت بردردن. حس می‌کنم اینجا هم باز خودتو سانسور میکنی‌. از یه چیزی ناراحت و عصبانی‌ هستی‌ و این رو در نوشته‌ات خوب حس می‌کنم.
لطفا یه کمی‌ بی‌ خیال آدمای عوضی‌ بشو، به خودت برس و به فکر خودت باش.
یادت باشه که اگه واقعا چیزی و بخوای، به دستش میاری.
به خودت اعتماد کن، مطمئنم که میتونی‌ کار خودت رو داشته باشی‌. شاید لازمش این باشه که یکی‌ ۲ سال برای دیگران کار کنی‌ تا تجربه لازم رو داشته باشی‌.

در مورد آقای الف، هنوزم دوستش دارم، هنوزم خیلی‌ واسم مهمه. اصلا طاقت دیدن ناراحتیشو ندارم.
میدونی‌ آناهید جونم، ما ۲ نفر، ۲ تا دوست خیلی‌ خوب واسه همدیگه هستیم، اما با هم تفوتهأیی داریم.
این یه ماهی‌ که داریم با هم کار می‌کنیم، فرصت خوبی‌ بود که همدیگرو بهتر بشناسیم.
رفتارهمون هم مثل ۲ تا دوست و ۲ تا همکار بوده.
فهمیدم که اونم حاضره هر کاری بکنه تا ناراحتی‌ دوستش رو نبینه. اونم سعی‌ می‌کنه تا جائی‌ که میتونه به بقیه آدما کمک کنه.
برخوردش با من مثل بقیه دوستاشه و من باید سعی‌ کنم اون حسای قوی دوست داشتنم رو که گاهی میان سراغم، بی‌خیال بشم.
خیلی‌ سعی‌ می‌کنم حریم خصوصیش رو رعایت کنم.
میدونی‌ ، من عاشق الف بودم، اونم عشق دال. اون عشق من رو نپذیرفت و شاید هم ترسید که این عشق بسوزوندش. دال هم دقیقا همین کار رو کرد.
آقای الف خیلی‌ برام عزیزه، اما یه چیزایی از گذشته به این راحتی پاک نمیشن. دوستم ندارم و نمیزارم هم که با بودن من بخواد جای خالی‌ یه نفر دیگه رو پر کنه.
کم کم داره یاد میگیره که من اون آدم عاشق قبلی‌ نیستم‌ و یه چیزایی دیگه مثل قبلاً پیش نمیره و باید به خواسته‌ا‌م و به وجودم احترام بذاره.
کلا ترجیح میدم که در یک سال آینده، کار کنم و آدم خاصی‌ در زندگیم نباشه. می‌خوام به یه جای خوبی‌ برسونم کارم رو.

به راهی‌ که برای کارمون انتخاب کردیم، ایمان دارم و میدونم که میتونیم خوب پیش ببریمش. خیلی‌ سال آینده باید تلاش کنیم تا این کودک نو پا، راه رفتن یاد بگیر و قشنگ راه بره.
می‌خوام تا قبل از ۳۰ سالگیم، روی پای خودم بایستم. پایان نامه‌ام رو دفاع کنم و برای خودم وقت بذارم.

یکشنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۹

های اوری بادی

راستش اینجا اون حسیو برام نداره که بخوام زود به زود درش بنویسم یا اینکه زود به زود یادش بیافتم.شاید چون همه چیه زندگیم داره بطور معمول میگذره.خوبه راضیم.گاهی اعصابم داغون میشه.گاهی از وضع ممکل ت اونقدر کلافه میشم که احساس زندان ی بودن بهم دست میده ولی کسی هستم که حتی در زندا ن ه باز باشه انگار نمیتونم فرار کنم میترسم..بگذریم
انا جونم میگی بنویسم اما خب واقعا چیزی ندارم برا گفتن.همه حس و حالم مثه همه ی حس و حال های دوستا و همسن و سالامه.اینکه میخوام یه تغییر مثبت و بهتر تو زندگیم اتفاق بیافته...
از نظر کار که واقعا بریدم.چون هیچی اونی نیست که بخوام واقعا.این ترم تدریس دارم ولی ایده الم نیست اصلا.اینکه با کلی تلاش الان جایی هستم که افراده دیگه با پارتی بازی بهش میرسن ناراحتم میکنه...
تو عالم رفاقت هم هی میگم کاش با کسی که دوست هستم اصلا دوست نبودم.چون خیلی وقتا از موز ماریش اسیب دیدم.اینکه از خودش چیزی نمیگه و من خیلی چیزارو بعدا متوجه میشم در حالیکه ادرس بلاگمو داره و همیشه میخونه و میفهمه از زندگیم.انرزی بد میگیریم ازش برا همین دلم نمیخواد جزییاتمو بنویسم و همیشه کلی مینویسم یا اصلا از موضوعا شخصی نمینویسم یعنی در مورد احساسم سعی میکنم واقعا چیزی نگم
در مورد بقیه چیزا هم خببببببببب الان دارم به دکترا هم فکر میکنم ولی زده شدم از درس خوندن.نمیخوام اصلا بخونم ولی تا یه دکترا میبینم دلم غنج میرهههه ولی توانای درس خوندن هنوز نمیبینم تو خودم...
خب دیگه تو خواهری از نگرانم
تو باز داری یه راهیی رو میری که اسیب خواهی دید.میخوام کمی خواهر بزرگه بشم.تو اونو رو فرامو ش نکردی و عاشقشی.چرا باید سفر رو برا خودت حروم کنی اخه دختر خوب
یه مثال بهت میزنم خوب بهش فک کن
اقای الف بعده تو با یکی دوست میشه.
دوسش داره.عاشق میشه.روزاشونو باهم میگذرونن.صمیمی میشن.گاه گاهی یادت میافته اگه سرش خلوت باشه شاید تماس یا مسج!
برا اون دخر وقت میزاره.وابسته میشن.عادت میکنن بهم .حتی در مورش به خانواده اش هم میگه
اما کات میکنن
و بلافاصله بعده کات الف میبینه الان کسی نیست باهاش.یاده تو میافته که همیشه براش وقت داشتی.
باهم سفر میرین.خوشحاله.الف داره خوش میگذرونه اما همون وقت شاید اون دخره داره غصه میخوره و همه اونروزایی که تو بعده کات با الف رو داشتی رو داره تجربه میکنه
فک کن به این.این معادله چیش کمه؟؟؟؟؟میدونی؟؟؟بیخیالیه اقای الف.نگو که اونم ناراحه چون در حد معمول و خیلی کم شاید.اما اون داره نبوده اونو با تو پر میکنه
مواظب باش ایندفه تو جایگزین و رفع کننده خلا کسی نباشی....اوکی؟؟؟؟؟؟؟؟
تو خیلیییی عاطفی هستی
خیلی مهربونی و اغوشت برای دادنه مهربونی بهمه بازه.دل میخواد همه رو سیراب کنی از مهربونیات اما اخه به چه قیمت؟به قیمت جوونی و حس و عدم اعتماد پیدا کردن و غم و غصه خوردنت؟؟؟
مواظب خودت و احساست باش.کسی که یه بار کات بشه دیگه نیست.عاشق نباش.دوسش هم نداشته باش.اینم یه خیاله فقط که فک کنی دوستیه معمولی...
دوستی معمولی به صمیمی و به عشق ختم میشه اما برعکسش محاله
دوستت دارم اناهیتای عزیز و خیلیییییییییییییی دوست داشتنیم.
بوسسسسس

جمعه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۹

سفر


سلام خواهری جونم .
یه کمی‌ تو نوشتن این پست تنبلی کردم.سفر و بعدش کار و  دانشگاه .ولی‌ امروز بالاخره تصمیم گرفتم بنویسم.
اون سفر رو من بخاطر اینکه آقای الف و خانوم دال ( د) هم بودن، خیلی‌ به دلم نبود که برم. ولی‌ آقای الف تقریبا مجبورم کرد که برم.گفت باید بیای و با این شرایط روبرو بشی‌.
خانوم د ، همراه ما از تهران حرکت نکرد و قرار بود شب بیآد.  روز اول همه چی‌ به خیر و خوشی‌ گذشت.
محل اقامت خانوم د همون هتلی بود که منم بودم.ساعت ۱۰ شب به من زنگ زد که من دارم می‌رسم هتل، رسیدم اگه بیدار بودی، همدیگرو ببینیم.
رسید ،با هم و با بچه های دیگه رفتیم دم ساحل و تا ساعت ۲ شب با هم بودیم و یه جورایی خیلی‌ موقعیت عجیبی‌ بود.اینکه ۲ طرف یه چیزایی میدونستیم و نمیخواستیم به روی خودمون بیاریم. بعد اون من رو دلداری میداد که فدای سرت تموم شد دوستیت و منم می‌گفتم امیدوارم کم درد بکشی.
شبش خیلی‌ بد خوابیدم، احساس ناامنی بعدی داشتم.
صبح روز ۱شنبه، برام سر میز صبحانه جا گرفته بود.بعد با هم بودیم و با هم رفتیم تله کابین.یه جائی‌ اون بلاها سر و کله آقای الف پیدا شد. بعد واسه من، دیدن این ۲ تا آدم در کنار هم خیلی‌ سخت بود. اینکه آقای الف این همه به د توجه داشت و  من یه جوری حس می‌کردم که اونجا   زیادی هستم.
به بهانه عکاسی ازشون جدا شدم و با اون وضع روحی‌ که از شبش داشتم و گریه  که تو گلوم گیر کرده بود، فقط سعی‌ کردم از همه آدما فاصله بگیرم. خواهریم خیلی‌ سخته که آدم ببینه اونی‌ که این همه دوستش داری ( هرچند که فقط حس دوست داشتن باشه و خودتم بدونی که قرار نیست اتفاق خاصی‌ بیفته و دوستی‌ شکل بگیره) اینجوری عاشقانه یه نفر دیگه رو نگاه کنه.
وقتی‌ رسیدیم پائین، بازم با د بودم.آدم گاهی از یه چیز فرار می‌کنه و بعد می‌بینه همونی میشه که نمیخواسته اصلا بشه.
رفتیم یه جائی‌ به اسم چالدره. دیدم الف خیلی‌ ناراحت و پکر هستش. بهش زنگ زدم که چی‌ شدی، گفت هیچی‌. گفتم حرف بزن ببینم چی‌ شده. گفت خودم خوب میشم.
بعد من که حالم خراب بود، خرابتر شد. رفتم یه جائی‌ که تو دید نباشه و خیلی‌ از آدما فاصله داشته باشه، وسط درختا نشستم و یه عالمه گریه کردم. خواهری جونم ، خیلی‌ بده که آدم ، عاشقانه یه نفر رو دوست داشته باشه، عشقی‌ که می‌دونه سرانجامی نداره و از همه مخفیش کنه. نمیدونم چرا این آدم هنوزم واسم مهمه، هنوزم طاقت دیدن ناراحتیشو ندارم. چرا بهای عاشقی اینقدر سنگینه، چرا باید این همه تاوان عاشقی بدهم و بخاطر عشق یک طرفم این همه بسوزم.
راستش طاقتم از همه چی طاق شده بود، از اینکه به آدما محبت بکنم و آدما از محبتم سو استفاده بکنن، خیلی‌ اذیتم کرده بود. از اینکه واسه آدما دل‌ بسوزونم و هر کاری کنم تا شاد باشن و بعد آدما بهم داغ بزنن و به جای دستت درد نکنه، متهمم کنن، خیلی‌ اذیتم میکرد. اینکه اون روز چند نفر میخواستن به زور باهام صحبت کنن و عوضی بودنشون رو نشون داده بودن ، اذیتم کرده بود.
خیلی‌ گریه کردم، این وسط آقای الف هم زنگ زد، بعد فقط اس‌ام‌اس دادم که بذار تنها باشم.بذار با خودم کنار بیام.
بعد از ۲ ساعتی‌ از جام بلند شدم. اگه بشه ، دوست دارم محبت کنم، بدون اینکه بخوام توقع برگشت یا جوابی‌ از آدما داشته باشم.
البته باید یاد بگیرم که بعضی‌ از آدما خیلی‌ عوضین. اسمشون دوسته، اما از ۱۰۰ تا دشمن بدتر با آدم می‌کنن.

تا بلند شدم و یه کمی‌ راه رفتم، آقای الف رو دیدم، معذرت خواهی‌ کرد که اصرار کرده بود این سفر رو برم که اینجوری رفتار کرده و از این حرفا. گفتم بی‌خیال و تقصیر تو نیست. و ازش جدا شدم.
هنوز تو صدام یه عالمه بغض بود، از صبح تا ساعت 4 هیچی نخورده بودم. و دیگه هم غذا نبود. رفتم روی یه میزی جدا از همه جائی‌ که آدما جمع بودن، نشستم.
یه آقای میانسال به اسم سیاوش اومد و ازم اجازه گرفت که اونجا بشینه. انگار آدمی‌ بود که خدا فرستاده بود تا من اونجا آروم بگیرم و بغضم از بین بره.
آدمیه که یه کاروانسرا رو زنده کرده ( یکی‌ از آرزوهام اینه که همچین کاری بکنم ) خیلی حس خوبی میداد که ببینی یه نفر شبیه آرزوی تو رو به واقعیت رسونده و  خیلی‌ حرفای جالبی‌ زد.
گفت آرزوها زمانی‌ که خودشون بخوان میان سراغ آدم، اون وقتی‌ که میان باید چشمت باز باشه و آمادگی پذیرششون رو داشته باشی‌ تا به دستشون بیاری. جدا از اون ،باید همّت و پشتکارشم داشته باشی‌ تا بتونی  نگهشون داری، والا می‌رن سراغ یه آدم دیگه.
بعد من داشتم به این فکر می‌کردم که چقدر از آرزوهایی که راجع به کار کردن با الف ، همراه هم بودنمون، شناخت بیشترش و همه‌چیز داشتم  در این یه ماهه به وجود اومده و آیا اینا الان ارزوهامن؟ آیا اینا چیزایی هستن که من تو زندگیم می‌خوام و آیا باید برای حفظشون تلاش کنم؟
آقای الف الان یکی‌ از بهترین دوستانم است. این چند وقته خیلی‌ حواسش بهم بوده.اما یه روزایی هم بوده که جفتمون بی‌ حوصله بودیم، جفتمون میخواستیم پاچه بگیریم.
واقعا نمیدونم آخر این راه به کجا می‌رسه.
خلاصه که اون روز هم گذشت.
روز بعدش هم من عکاس جشن بودم، یه جائی‌ داشتم از گشنگی میمردم، دیدم واسم خوراکی آورده. بعد از جشن من و دال با یه اتوبوس برگشتیم و اون دنبال کارش رفت انزلی. بازم با  دال در کنار هم بودیم و هیچی در مورد این آدم نگفتیم.
آناهید جونم، فکر می‌کنم زیادی شبیه همیم، وقتی‌ محبت می‌کنیم، می‌خواهیم طرف رو در محبتمون ذوب کنیم، ولی‌ وای به حال روزی که از دنده چپ بیدار بشیم، می‌خواهیم هیچ کی‌ سر به تنش نباشه.

کار هم زیاد و سنگینه، یه جورایی هرچی‌ می‌دویم، بهش نمی‌رسیم.

خواهری جونم تو چیکارا میکنی‌. چرا این چند وقته ناپدید شدی، چرا اینقدر خودتو سانسور میکنی‌. وقتی‌ میبینم اینجوری پر رمز و راز  مینیویسی، خیلی‌ کلافه میشم  که چی‌ شده که آناهید من اینجوری مینویسه، چرا من اینقدر ازت بیخبرم. چرا نمیدونم تو دلت چی‌ می‌گذره.لطفا اینجا بنویس.

جمعه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۹

anahita


سلام،خیلی‌ وقته که اینجا ننوشتم، کلا ننوشتم. دلم واسه نوشتن تنگ شده .
۳ ماه با یه نفر دوست شدم. دوستی‌ که الان که بهش نگاه می‌کنم بیشتر به خاطره فرار از تنهائی‌ بوده. اینکه دوست داشتم یه نفر دوستم داشته باشه. به قول آناهید ، خیلی‌ زود به آدما عتماد می‌کنم و به خلوتم راهشون میدم. بعد که میبینم آدم اشتباهی‌ انتخاب کردم و‌‌ یه آدمی‌ که ادعای عاشقی میکنه، اینقدر راحت تهمت خیانت بهم میزانه، اعصابمو خیلی‌ خرد میکنه. الان از این آدم حس نفرت دارم که یه عآم چقدر میتونه در ۳۶ سالگی خودش و  دیگران را احمق بدونه.
بگذریم، یه سری خبرای خوب و اتفاقهای خوب تو زندگیم اتفاق افتاده .
ترم پیش دانشگاه رو با یه عالمه نمره خوب تموم کردم. پس از سالها، معدلم شده ۱۸.۲۵ ! اتفاقی‌ که سالها بود در کارنامم نیفتاده بود. به خودم افتخار می‌کنم.
البته فکر می‌کنم آناهید جونم رو کشتم از بس که غر زدم تا درس بخونم.
تصمیم گرفتم یه شغل جدید رو امتحان کنم. شغلی‌ که  برنامه‌ریزی توریسم درش نقش داره .
آقای الف در مدت امتحانام خیلی‌ همراه بود و کلی‌ پشتیبانی‌ کرد.بعد یه روزی پیشنهاد این شغل رو داد، البته شوخی‌ شوخی‌ گفت منم جدی گرفتم و اونم جدی گرفت و از ۲۶ بهمن ۱۳۸۹ کارمونو شروع کردیم.
میخوایم روی مسافرای ورودی به ایران کار کنیم و از طریق یه سایت، تورمون رو بفروشیم.
الان هم در مرحله جمع آوری اطلاعات هستیم.
کار خوبه. فقط گاهی حس می‌کنم که نکنه با این همه با هم بودنمون، با جدی بودن کارمون، از هم دور بشیم و  من یکی‌ از بهترین دوستای این سالهام رو از دست بدم. دوستیمون یه جور عجیبی‌ شده، خیلی‌ عمق پیدا کرده، بعد از نزدیکه ۶ سال دوستی‌، انگار تازه داریم عمق وجود همدیگرو میشناسیم. با حالتهای هم آشنا میشیم.
فکر می‌کنم آدما وقتی‌ به آرزوهاشون میرسن که دیگه اونا آرزوهاشون نیستن‌ و ازشون عبور کردن. یه زمانی‌ بود که دوست داشتم با هم سفر کنیم، با هم زیر یه سقف بخوابیم تو سفر ( ۲شب تو چادرو زیر سقف آسمون کویر با هم بودیم ). دلم می‌خواست که با هم کار کنیم و همکار باشیم. حالا این آرزوهام بعد از چند سال به واقعیت تبدیل شدن و الان  به دست آوردنشون برام عادی شده، از به دست اوردنشن خوشحال نشدم.
خیلی‌ سعی‌ می‌کنم که به خلوت آقای الف نزدیک نشم و سعی‌ کنم زندگی‌ خصوصیمون از هم فاصله داشته باشه.
دیروز باهام یه شوخی‌ ساده کرد، و من بلند بلند خندیدم. بعد یه لحظه فکر کردم که چند وقت بود که بلند بلند و از ته دل‌ نخندیده بودم؟
آقای الف با دوست دختر سابقش همون رفتاری رو داره که من با او دارم، یه کوچولو نگرانش میشم، اما سعی‌ می‌کنم جلوی خودمو بگیرمو چیزی نگم و رفتاری نکنم که باعث دخالت بشه.
فردا صبح دارم میرم یه سفر ۳ روزه ، رامسر، آقای الف و دوست دختر سابقش که یه جوری دوستم حساب میشه هم هستن.
امیدوارم یه فرصتی باشه که همه‌چیز به آرامش برسه.
بیشتر از همه دلم می‌خواد که خودم به آرامش برسم و حس آرامش و امنیت بهم برگرده.باید راه اینکه چطور شاد و قوی بشم رو پیدا کنم.
باید یاد بگیرم که رو پای خودم بایستم و به کسی‌ تکیه نکنم.

خواهریم یه عالمه دوست دارم و یه عالمه ممنونم از حمایتهای بی‌ دریغت :*

این پست رو با به نویس نوشتم. 

چهارشنبه، آبان ۱۹، ۱۳۸۹

چرا اینجا از رونق افتاده؟؟؟
منکه حرفی ندارام.اناهیتا جون ولی حرفاش زیاده....زود باش بیا از اینروزات بگو

شنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۹

قواعده دوستی

ظهری نمی دونم چی شد که این موسم انگارم یه بلایی سرش اومده و تکون نمیخوره.منم بدون موس اصلا نمیتونم کار کنم.این از این..!
راستش خیلی وقت بود میخواستم بیام نویسم تا اینکه پریروزا رفتم یه سری به چیمیل مشترک بزنم که دیدم ااا پست جدید...
راستش اصلا نیمدونم در مورده آناهیتا و اینکه کارشون با اقای الف درسته یا نه نظری بدم.شاید منطق بگه نه.شاید با احتمال یک صدم درصد دوباره وابستگی ایجاد بشه.ولی بازم من اصلا نیمدونم در اون شرایط چیکار میکنم فک کنم مثه اناهیتا جونم عمل میکردم ولی همیشه ترسش همراهم بود.ولی کاره اقای الف اشتباهه.یاده میم میافتم که با اینکه اون اواخر با ش دوست بود و تو کمر از یکسال باهم ازدواج کردن ولی بازم روابطشو داشت.این یه اشتباهه اونم از طرف هم میم و هم اقای الف.ادم باید متعهد باشه.یادمه پسرعمه م بعد از اولین سفرش وقتی ایران بود میگفت با این همه روابط ازاد وی غرب وقتی متعهد میشن و با یه نفر دوست میشن محاله ممکنه پای نفر دیگه ای باز بشه.از این جهت میگم کاره اقای الف اشتباهه.نه خواهری جونم.خواهریم فعلا متعهد نیست و اونو مثه یه دوس عادی میبینه که صمیمی بود ولی اقای الف الان دوس دختر داره و اینه که کارش صد در صد اشتباهه.زنگ زدن فقط یه بار اونم هر از گاهی برای حال و اح.الپرسی خوبه نه ساعتی و پشت سر هم....
____________________________

چن روز پیشا بابا میگفت باید همه تخیلت رو بهم ثابت کنی اگه میخوایی به سم علاقه ت بری باید نشون بدی.با حرف این درس نمیشه...
امروز اولین روز هفته م بود...ساع نه بیدار شدم و رفتم بیرون.اول پیش اقای میم بابای دوست صمیمی امین و بعد نظام مهندسی..اونجا خواستن براشون وقتی بزارم و تدریس کنم و اینکه براورد هزینه و یه بررسی برای تجهیز یه ازمایشگاه..و سرمایه گذاری از اونا و کار و....خوشحال بودم شب به بابا که گفتم خوشحال بودم.شاید این اولین قدمه ولی برای شروع و اینکه خودم میخوام کار کنم بدون وابسگی به هیچ ارگان و سازمانی ..کاری که همیشه خواستم.من ادم کار دولی نیستم و متنفرم!
بعدم اومدم خونه و یه لیوان شیر خوردم و با دخترخاله م رفتیم استخر...عصر هم من و مامان رفتیم خونه عمه م این از این جهت مهمه که خودم رانندگی کردم.مثه اناهیتا جونم که امروز بعد از 7 ماه خودش رانندگی کرد..خوشحالم که مهارتهامو دارم بالا میبرم....
_____________________________
راستش انا جونم دانشگاه ازاد همون شهری که گفتم و قبلا هم رفته بودم.یه رشته ی جدید و مرتبط با رشته م رو از امسال اورده ولی یه شرط بزرگ سر راهشه و اونم اینکه تعداد دانشجوهای ثبت نام کننده به حد نصاب برسه.تا پونزده مهر مهلت ثبت نامه....الهی که خیر باشه و جور بشه.چون یه سورپرایزه هم برا تو و هم خودم....اینجوری اگه اونجا خودمو تثبیت کنم خیلی عالی میشه و برای دکترا هم یه پوئن مثبته...برام انرژی مثبت بفرست...راهش نزدیکه و یه ساعت فاصله داره و از هر جهت ایده اله.برعکس پیام نور که هر کی هر کیه.ازاد هم کلاس کار بالاتره و هم وقتی وارد شدی دیگه میشه امیدوار بود که همیشه باشی

دوشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۹

آقای الف

پـــــــــــــــــوف ، نمی دونم خوشحال باشم یا ناراحت.
آقای الف دیشب زنگ زده حالم را میپرسه و میگه سرماخوردگیت خوب شده یا نه.
با هم کلی حرف زدیم و یه ساعتی صحبت کردیم انگار که هر روز هر روز با هم داریم صحبت می کنیم و همه چیز خیلی عادی است.

بعد من شروع کردم به خمیازه کشیدن و خمیازه کشیدن و خمیازه کشیدنو اونم همینجوری سر به سرم گذاشت و گذاشت و گفت بخواب بچه جون و همینجوری وسط حرف بویم که من خوابم برد. منی که تا اون شب با این سرماخوردگی نمی تونستم نفس بکشم ، آروم خوابم برده بود و داشتم با مماخم نفس می کشیدم. ساعت یک و نیم بیدار شدم و دیدم تلفن همچنان دم گوشم است و صدایی نمیآد ، بهش اس ام اس دادم که ممنونم که خوابوندیم و دیدم صدای اس ام اسم از اون طرف خط اومد.
دلم نیومد تلفن را قطع کردم و با صدای بدی که تلفن بعد از قطع شدن یه طرف میده یه وقتی بیدارش کنم. تلفن را همونجوری گذاشتم بغل دستم و خوابیدم. احساس آرامش عمیقی می کردم.
می دونم این آرامش و این نگ زدنها و این اس ام اس دادنها موقتیه و یه دفعه دوباره یه جایی میذاره و میره. ولی با اینحال لذت بخشه و حس آرامش خوبی میده.
دل بسته اش دیگه نیستم، واسم یه دوست . ولی واقعا نمی دونم که آخر و عاقبت این رفتارهای ما دو تا آدم دیوانه چی میشه.
فقط میخوام که دو تامون به آرامش برسیم و همه چیز خوب و دوستانه ختم به بهترین بشه.

یادش بخیر.یه زمانی به اسم آرامش در گوشیم اسمش ذخیره بود.